تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker من و ماهی کوچولوم

من و ماهی کوچولوم

کاش میشد عشق را تفسیر کرد...رنگ چشمان تو را تعبیر کرد....

              Glitter Graphics


به نام خداوند باران

خداوند عشق

خدایی که مشق کرد بر ما عشق

خداوند مهر و خداوند نور

خداوند انسان...خداوند حور

خداوندی که مادر را با حس مادری افرید خداوندی که تورا به من داد....کودکم....

یک سال پیش بود...که روزها را به انتظار دیدنت میشمردم...و هر روز به روزشمار بالای صفحه نگاه میکردم و منتظر بودم تا به اخر برسد و تو بیایی...

یک سال پیش بود که اتاقت را با هیجانی خاص میچیدم و هر روز لباسهای کوچکت را بو میکردم....

یک سال پیش بود که ترس از زایمان شده بود دغدغه ذهنیم و یاد تو تنها ارامش دهنده وجودم....

یک سال پیش بود که تو چون ماهیه کوچکی در من شنا کردی و بالیدی...

یک سال پیش بود که درد به سراغم امد....تنها بودم غریب و بی کس....بی تجربه بودم جوان و ترسو....به خود پیچیدم...فریاد زدم...کسی صدایم نشنید...گفتند همه اش با توست....کسی نبود...من بودم ودردی جانکاه...من بودم ورویای داشتنت....من بودم و ارزوی بوییدنت....من بودم و کنجکاو صورتت.....من بودم ودستی که به اسمان دراز بود....

و غیر از من و درد و تو .....کسی بود که حس کردم دستم را گرفت....دستی که قدرت را به من داد...نیرو را..شجاعت را..و نور را.....و تو را.........

یکسال پیش بود که وقتی تورا برای اولین بار در اغوشم سپردند...از تو ترسیدم...از گریه هایت...که با ان دهان باز و بزرگ سر داده بودی...ان صورت کبود و خسته سفر.....ان دستها که انگشتانش دائم حرکت میکرد....

یکسال پیش بود که تمام فکرم این بود که ایا میتوانم از عهده ات برا یم؟؟؟ایا میتوانم مواظبت باشم؟؟؟بزرگت کنم؟؟؟؟ایا میتوانم مادر باشم؟؟؟

یکسال پیش بود که من کوچک بودم و بعد یکسال ....بزرگ شدم.....

 پیش از تو حتی اسمان در چشم من ابی نبود

حتی شب چشمان من اینگونه مهتابی نبود

تو امدی احساس من شد اشنا با رنگ عشق

هر واژه ای در شعر من شد یک غزل اهنگ عشق

تو امدی تا سایه ها بر روح شب پیکر دهند

ایینه ها از شوق تو بر حس من باور دهند

پیش از تو حتی شبنمی از روح من دیدن نکرد

حتی نگاه خسته ای احساس باریدن نکرد

تو امدی تا قلب من با حس تو ارام شود

هر واژه ای در شعر من هم لحجه ی باران شود

در کنار تو .....

من زندگی را ازنو تجربه کردم.....اموختم و کشف کردم....به بزرگی پروردگارم بیش از پیش ایمان اوردم.....

یکماهگیت را در اوج نوزادیت....۲ماهگیت را با حرکات اولیه ات....۳ماهگیت را با شناخت جزئئت....۴ماهگیت را با طعم خنده هایت.....۵ماهگیت رابا نشستن زیبایت....۶ماهگیت را با خزیدن ماهی گونه ات.....۷ماهگیت را با اموختن و تجربه کردن از راه دهانت....۸ماهگیت را با شیرینی بیش از حدت ....۹ماهگیت را با امدن مرواریدهای سفید دهانت.....۱۰ ماهگیت را با ۴دست و پا کردن زیبایت....۱۱ ماهگیت را با درک بالایت....جشن گرفتیم.....و امروز جشن ۱سالگی توست....

تو یکسال است که با مایی...اما برای من گوییست که سالهاست میشناسمت....

از همان موقع که هنوز ازدواج نکرده بودم وروزی دوستم برایم جعبه ای شکلات فرستاد که در ان حاوی کارت اسم پسر تازه متولد شده اش بود.....کارت را که دیدم...و نام ایلیا را که به زبان اوردم....حس عجیبی در من بود.....

پسرم .....نازنینم .....۱سال است که من طعم واقعی عشق را چشیدم....با تو

 پسرم تو را میشناسم

سالهاست که می شناسمت

حتی انوقت ها که هنوز نیامده بودی

با چمدانی از حرفهای ناگفته و

دفتری پر از علامت سئوالهای قرمز رنگ

گل زیبای باغ وجودم....

من با تواناییهایم برای تو زندگی میکنم...و با عشق تو نفس میکشم....

برای شادیت و ارامش وجودت همیشه میکوشم و تمام تلاشم...دادن بهترینهاست برای تو بهترینم.....

ماهی من....همیشه کنارت میمانم حتی ان زمان که وجودم نباشد.....

اگر روزی حس کردی که برای شانه هایت مردانه ات نیاز به همدلی مادرانه ای داری....قلب و روح و وجود من همیشه پشتیبان توست....

نیلوفری ترین ترانه ی من خاک پای تو

اغوش عاشقانه ی چشمان من سرای تو

مرداب تن سپرده به پاییز و گریه جای من

گلزار تن کشیده به لبخند و سبزه جای تو

من خود کدام؟ نفس میکشم یا با تو زنده ام؟

پیچد در هوای نفس های من هوای تو

ایلیا یم ببین به نام تو نامم شکسته است

بیا که به پایان رسیده ام در ابتدای تو

کم نیست سهم من از درخشش نا عادلانه ات

خورشیدکم اگر چه ببینی کمم برای تو

ایلیایم .....حاکم دلم....سال پیش ....در کنار من و دغدغه های زندگی هزار رنگم....دوستانی بودند....که هر روز رنگ غم ها و پریشانی ها را با وجودشان برایم کمرنگ میکردند....

دوستانی که همه منتظر تو بودند.....وقتی تو امدی....با پیام های زیبایشان امدنت را تبریک گفتند و از خدا برایت بهترینها را دعا کردند.....پیام هایشان انقدر دلنشین و به یاد ماندنی بود...که شیرینیش همیشه در قلب و ذهن من جاری است.....

چند تا از ان پیام ها که هنوز در باورم رنگی سبز و رویایی دارد اینهاست.....

تبریک الهام عزیزم...مامان دل ارام قشنگم...که تولد گل یکی یک دونه خونه اشه.....که از همینجا به این نازنین تبریک میگم وبراش بهترینها رو میخوام....خانومی...پارسال که این پستت رو خوندم حس عجیبی به دلم نشست....مخصوصا با خوندن تیترش....(ایلیا به دنیا اومد)

وتبریک لعبت عزیزم....که دعا میکنم زندگی وقلب مهربونش همیشه مالامال شادی باشه وحافظ تن دختر نازنینش خدای بی همتا

(سلام عزیزم با همه وجودم بهت تبریک میگم ..من خواب بودم دیدم صدای موبیلم میاد که میگه اس ام اس داری ..باز کردم ..دیدم که رمیسا واسم اس ام اس زده که ایلیا اومد پیش ما ..مثل برق از جام پریدم دیدم موبایلم دستم اما خبری از اس ام اس نیست ..تو باورت میشه ؟؟؟خودم بدنم میلرزید وقتی اومدم و دیدم رمیسا گفته ایلیا اومده درست همون تاریخ ...من فکر میکنم بچه ها چون خالصن ناخود اگاه این خالصی رو پخش میکنن و صد البته اسمهاشون با تار رو پود بدنشون یکی میشه ..دختری قدمهای مبارک ایلیا رو با همه دعاهای خیر عالم بهت تبریک میگم و امیدوارم همیشه سالم و صالح

باشه ..امینننننننننننننننننننننن)

و تبریکها و پیامهای لحظه به لحظه نیلو ی مهربونم وتک تک شما نازنینان....که توصیه میکنم برای درک بهتر این احساسهای نایاب...یه نگاه بندازید به قسمت کامنتدونی این ۲ پست......پایان انتظار....میترا و تحول یک بمب کوچک اما...هسته ای

                           

وا مروز با زهم تداعی محبتها و ساختن پل عشق به قلبهای همدیگه...دوباره داره تکرار میشه

و امروز من و همه این نازنینان که یکسال شاهد بالندگی و رشد تو هستیم....دستهایمان را تا حریم سبز معبود بالا میبریم و از اون قادر لایزال....عمر طولانی و وجود با عزت و سلامت....و افتخار افرینت را خواستاریم.....

و دعا میکنیم...همه مراحل را با موفقیت روز افزون طی کنی...لبهای زیبایت همیشه به خنده باز باشه و دستهای مهربونت گیرنده دست ناتوانها باشه.....

پسرم دلم میخواد وجودت مامن امنی باشه...برای مردم....و قلبت خونه گرم دلاشون....

پسرم...ازت میخوام  خدا شناسی وجوونمردی و صداقت و وفا رو سر لوحه زندگیت قرار بدی و به پشتوانه اینهمه راه پر پیچ خم سرگذشت رو با صبر و درایت جلو ببری.....

پسرم ....تن سالم و فکر درست و درایت صحیح...و قلب مهربون....چیزهایی که زندگی رو زیبا و پر نقش میکنه.....

پسرم...هر وقت به پیروزی یا شکستی برخوردی....همیشه یاد خدا رو فراموش نکن که اون محافظ تن و روح توست.....

و در اخر نازنینم...خدا و من و بابا و همه عزیزایی که دوستت دارن همیشه پشتیبانتیم....پس همیشه به جلو برو با همه توانت چرا که زندگی برای من و تو صبر نمیکنه....از لحظه لحظه ات لذت ببر و تلاش کن

 امشب من و شمعدو نی ها می خوایم واست دعا کنیم

برای خوشبخت شدنت تا صبح خدا خدا کنیم

امشب همه کبوترا تو اسمون پر میزنن

اونا واسه دیدن تو به اسمون سر میزنن

امشب میخوام از اسمون واست ستاره بچینم

اگر که ابرا اومدن به احترامت بمیرم

امشب نگاه پریا اینجا میون ادماست

یکی از اونها گم شده میخوان ببینن که کجاست؟؟؟

           ( تولدت ۱ سالگیت مبارک.....ایلیا جان)

  


 این یک هفته قبل حسابی مشغول تدارک جشن تولد گل پسری بودیم....شنبه هم از صبح من و بابا رضا و ایلیا خان رفتیم خرید تا  شب....از ساعت ۹ شب هم که خونه اومدیم....ایلیا رو خوابوندم و به کمک بابا رضا مشغول درست کردن و اماده سازی بودیم....به مهمونها هم از قبل زنگ زده بودیم....

شب ساعت ۱:۳۰ بود که خوابیدیم و صبح ۶:۳۰ بلند شدیم....

چون خونه خودمون کوچیکه....همه مهمونها رو به پارکی دعوت کرده بودیم که کنارش یه برکه اب قشنگه که همه توش شنا میکنن و محیط بازی بچه ها رو هم داره....(het zanhd)قرار بود همه از ساعت ۲ بیان تا ۶....

کلی وسیله بود که باید برده میشد...و ۲تا میز یکی برای چیدن کیک و کادوها و شیرینی ها....و یکی برای چیدن غذاها و ظرفها ....

خلاصه ساعت ۲همه چیز خوب و اماده بود....و کم کم همه مهمونها اومدن....شیرینی و پفک و تنقلات و چای و ابمیوه ....و نوشیدنی های متنوع....پذیرایی اولیه

  
بود....و ساعت ۵ عصر سالاد الویه و سالاد ماکارونی و لازانیا و سالاد پذیرایی دوم و بعد دسر که شامل کوکوی شیرین و دسر میوه ها بود....و بعد هم مراسم بریدن کیک و عکس گرفتن با مهمونها و باز کردن کادوها....

خوشحالم که به همه حسابی خوش گذشت و همه میتونستن از فضای باز اونجا لذت ببرن....بچه ها...تو محیط بازش بدون و بازی کنن....و خانومها قدم بزنن و گپ بزنن  اقایون بادبادک هوا کنن و تنی به اب بزنن....و همین باعث شد که مهمونیمون تا ساعت ۱۰شب ادامه پیدا کنه....

مهمونها و کادوها:

عمه ایلیاهمراه خانواده اش....۴نفر.( خیمه بازی با توپ های داخلش)

اقا فرید و خانومش و پسرش...۳نفر (البوم عکس...با یک عکس قشنگ  بزرگ شده ایلیا چون اقا فرید عکاسه)

شکوفه دوستم با همسرش ۲نفر(یک دست لباس...با جعبه شکلات)

اقا ستار با خانواده اش ۵نفر (یک دست لباس)

اقا فرشاد با خانواده اش ۳نفر (یک بلوز)

دوستم فرشته با مامان و خواهرش...۳نفر(بلوز شرت)

دوستم مارینا با خانواده اش ۴نفر (یک دست لباس با یک ماشین)

و کادوی من و باباش که یک حساب بانکی بود به مبلغ ۲۰۰ یورو

صدای موزیک لپ تاپ و رومیزی قرمز روی میز و کیک روش...و تزئئنات دورش  و صدای خنده مهمونها و برق چشای ایلیا که به چشمم میخورد....تموم خستگی از تنم میریخت بیرون.....و زیر لب میگفتم...خدایا شکرت....

            


کارهایی که ایلیا در یکسالگی انجام میده:

میتونه کامل راه بره....(از ابتدای ۱۱ماهگی)اما کمی میفته حرفمون رو تا حدی میفهمه.....عصبانیت و خنده و بازی رو تشخیص میده....حسابی فلفل شده....

مامان بابا...رو میگه....جاجا(جایی)...ویتا(میترا)دد ....و اصوات اهنگین....

ادای خندیدن رو در میاره.....عاشق باز و بسته کردن در هاست...حالا چه در خونه چه در کابینت چه در قوطی....

از چرخ خوشش میاد...چه چرخ ماشین چه چرخ کالسکه اش....چه چیزی که گرد باشه و بچرخه....

وقتی میخواد خودش رو لوس کنه....دستش رو میندازه دور گردنمون و خودش رو میچسبونه و با دهن باز یه گاز از لپ میگیره...

از مبل یا تخت خوابمون اگه ما هم روش باشیم بالا میره.....

از چیزهایی که بهش ربطی نداره مثل جاروبرقی...نوار ویدئو سی دی....وووو...

خوشش میاد.....عاشق بیرون رفتنه و هر وقت باباش در خونه رو باز میکنه...جنجالی داریم با این فسقلی....

و خیلی کارهای دیگه که اونقدر زیاده که الان حضور ذهن ندارم....

ممنون از دوستای مهربونم به خاطر تبریکاتشون ....ازمامان پویان عزیزم...ومامان نازگل عزیزم....

و تولد نیلوی عزیزم رو تبریک میگم...الهی تن نازنینش همیشه سالم و لبش خندون .....و موفقیت یار همشگیش........

نیلوی عزیزم.....برات بهترین ها رو ارزودارم.....تولدت مبارک.

همچنین۳۱ خرداد...چهارمین سالگرد ازدواج من و همسرمه.....پارسال که با وجود اومدن ایلیا فراموش کرده بودم....اما امسال حتما یادم میمونه....

امیدوارم امسال خوشبخت تر از هر سال دیگه کنار هم زندگی کنیم...همخونه من.....


     و امروز دوباره مسافرم.....

     مسافر غریبی که هوای اشیانه به سر دارد....

     هوای غبار الود زادگاه.....خنده شاد و نگران دوستان....و دستهای پرمحبتشان

     من می ایم به سوی تو......با کوله باری از خستگی.....

     می ایم تا در کوچه های بچه گیم....شادی را بیابم....

     و در خاطرات جوانی پر شورم....خودم را.....

     اغوش به رویم باز کن....که اینبار این پرستوی مهاجرت بال شکسته تر از 

     همیشه است.....

     همراه من موجودی است از وجود خودم.....میخواهم با تو اشنایش کنم...

    وبه او بگویم....همه جای دنیا سبز و ارام ...وغریب نیس.....

     میخواهم به او بگویم....جایی هست که اگر هیچ ندارد...اما همه کس دارد

     منتظرم باش...که من به سوی تو می ایم.....با شاخه گلی از دلتنگی و

     پروانه هایی از احساس...... 

             

پ ن ۱:دوستای گلم...در این مدت پاسخگوی همه کامنت هایتان...در کامنتدانی همین پست خواهم بود.....

             خدایا چنان کن سر انجام کار.. تو خوشنود باشی و ما رستگار

    خدانگهدار...میتی.

+ نوشته شده پنجشنبه 23 خرداد138711:11 توسط خانومی |

................. ..................